X
تبلیغات
رایتل

در حالی دارم این نوشتار رو می نویسم که از فرط گرسنگی نای حرکت دادن انگشتام رو ندارم.ساعت حدوداً سه بعد از ظهر هستش .ساعت یازده و نیم که رفته بودم بالا از نهار خبری نبود ، یه ساعتی منتظر موندم باز هم خبری نشد ، خسته و کوفته اومدم پایین یعنی طبقه همکف که  اتاق من و برادر کوچیکترمه.طبقه پایین همین یه اتاق رو داریم.با شکم خالی گرفتم خوابیدم چون چاره دیگه ای نداشتم.

ساعت دوونیم از فرط گرسنگی بیدار شدم.با خودم گفتم الان دیگه ناهار آماده شده . به زور تنم رو می کشیدم، دم راه پله مادرم که داشت توی باغچه جلوی خونمون با سبزی هاش ور می رفت منو صدا زد با خودم گفتم پس از سر زمین اومدن. گفت داری می ری دو تا تخم مرغ دم راهپله هست همونو بردار بگیر سرخش کن با گوجه سرخ کرده ، برنج هم همونجاست!فهمیدم وقتی خواب بودم نهارشون رو خوردن.

تخم مرغ رو گرفتم ،گرماش رو توی دستم احساس کردم معلوم بود که همین تازه از مرغ دراومده بود .خیلی هم کوچیک بود چون مرغش هم کوچیک بود. به زور خودم رو از راه پله ها بردم بالا اینهو یه ماشین زوار در رفته انگاری الانه که چرخی ،قالپاغی ، چیزی ازش در ره.

ماهی تابه رو از سر سفره که وسط آشپز خونه پهن بود گرفتم و گذاشتم رو اجاق ، گرم که شد دو تا تخم مرغ رو شکوندم اما وسط راه متوجه شدم خون دارن .نگو که مرغ بیچاره کرچ شده بود و این تخمها در آستانه شکل گیری بودن.با دیدن این صحنه حالم بهم خورد و بی خیال نهار شدم .با اعصابی خورد و دست از پا درازتر برگشتم اتاقم .مامانم که متوجه شده بود، بعد از نیم ساعت صدام زد که برو بالا نهار آمادست واسط بادمجون سرخ کردم.توی این فصل تابستون محصولات کشاورزی ما از قبیل گوجه و خیار و بادمجون فراوُنه و خلاصه شام و ناهاری نیست که ما بادمجون و گوجه نداشته باشیم و من دیدم نمی صرفه این همه راه رو برم بالا ! رفتم نشستم پشت کامپیوترم، بایستی روی پروژه کارشناسیم کار می کردم . اما وقتی شروع کردم به کار دیدم که هیچی به ذهنم نمیرسه ،کاملا ً هنگ کرده بودم .هر چی زور زدم دیدم که نه راه نداره! با خودم گفتم شاید از گوجه و بادمجون لذت نبرم اما حداقلش اینه که جونم رو نجات میده . خلاصه ....!!!!

 

مرغ مذکور