X
تبلیغات
رایتل

پیر ما اندر سرای محقر خویش از دار دنیا هیچ نداشتی الا دو بالشت. بر این دو بالشت روکشی بودی سپید رنگ با گلهایی آبی و نارنجی و سبز  چون مرغزاری نزه!که در گذر هفته ها و ماهها و سالها ،گرد و خاک بر آن نشستی و به غایت چرک شدی  و نیز مادری داشت به غایت مهربان که هرزگاهی روکش بالشتها را التفات نمودی و از هر چه چرک وکثافت می زدودی .

یک بار که روکش ها شستی و خشک نمودی آن را به اندرونی و جلوی پای آن پیر روشن ضمیر انداختی که: بَی بَکِش شی بالشتای ِ رو!(بگیر بکش رو بالشتات!).و پیر ما با تعجب به روکش نگریستی که هر چند درایت بسیار داشتی اما فی الواقع بر روکش بالشت تجربه ای نداشتی .به دیگر بیان تا آن زمان یعنی سنه 87 که بیست و اندی سال از عمر پر بار او می گذشتی هیچ پاش نیافتاده بودی تا روکش بالشت همی برکشد.

پیر خواستی که اعراض آورد اما دید که چشم قره مادر را هیچ تاب نیاورد.بر کف اتاق نشستی و دو انگشت اشاره بر شقیقه چرخاندی و زیر لب دوگ،دوگ،دوگ......!!! که ایکیوسان را ارادتی خاص داشتی و مرام و مسلکش را می ستودی  و هرزگاهی یک حرکت از او می آمد.بعد از آنکه تقریبا تمام فسفر مغز را جز اندکی برای روز مبادا سوزانید باری چنین نمودی .

ابتدا روکش را ورانداز کردی و اما ورودی اش را نه در طول یافتی و نه در عرض ،باز به انگشتان تدبیر زیر و رو کردی  تا که شکافی دروسط روکش و به موازات طول یافتی اندکی آن را باز کردی و سپس بالشت را از طول در آن اصرار ورزیدی  لیکن عجب که در عرض کم آوردی ،دگر بار بالشت را از عرض همت آورد اما این بار در طول کسر آمد .دگر بار آن را مایل گذاشتی  اما در کار حساب طول و عرض از کف دادی چنانچه طول را گشاد آمد و عرض را چاک.

پیر ما چون از این کار درماند  آرنج به ران خوش تکیه دادی و انگشت اشاره به لب چسباندی ،فکورانه به سرزمین های دوردست نظر افکندی که حال چنانچه ایکیوسان نشد شاید انیشتین جواب دهد که نظریه نسبیت او گره از اسرار عجائب گشود حال این که سهل است.چاک روکش است سیاه چاله که نیست!

اما هر چه زور زدی فایدتی نداشتی .ناگهان گویی واردی از عالم بالا بر دل پیر آمد و زیر لب گفت :آیا به راستی عقل در همه جا کارگر افتد آیا در عرش الهی که بر آب است جایی نیست ،دریایی ،دریاچه ای ،حوضی که عقل را در آن جایگاهی نباشد.حکما ً چنین باشد و بی فکری و کله خری را نیز جایگاهی است .

باری پس از آنکه سر رشته افکار را با ته رشته به هم آورد!!! دانشمندوار ،ابرو کمان داد و لبخندکی زیرکانه به لب آورد چنانچه سپیدی دندان نیشش پیدا آمد و جرقه ای به همراه یک صدای خاص زد که تریپ پسر شجاع آمده باشد یا آن روباه مکار که همواره با هم جنگ داشتند و پیر ما آن برنامه را بسیار دوست می داشت و هنوزم که هنوزه اگر پاش بیافتد آن را از کف نمی دهد.

خلاصه یمین را بر بالشت چنگ زد و یسار را بر روکش و در یک چشم به هم زدن و با یک حرکت سریع چیکیچیجور آن را داخل نمودی و خود هیچ نفهمیدی که چی و کی و چی جور داخل شدی !

پیر ما چون از این مهم فارغ آمد بادی در قب قب انداختی و زیر لب چنین گفتی :

خوشمان آمد ! خوشمان آمد!

تمت!