X
تبلیغات
رایتل

حکایت کرده اند که روزی خواجه ما سر در گریبان خویش فرو بردی و سخت اندیشه می کردی . کس از مریدان درنمی یافت که خواجه آیا به چه می اندیشد و چه چیز او را اینگونه به خود مشغول داشتی . چه که اینها اسراری است مگو و کس را یارای دانستن آن نیست که آسمان بار امانت نتوانست کشید /باری قرعه کار به نام خواجه زدند

خواجه با خود چنین می گفت : سالهای زیادی است که ما به گوشه نشینی نشسته ایم و تا بدانجا رسیدیم که کمترها رسیدی و در این راه بسیار خرق عادت نموده ایم اما تا به حال اختراعی ننموده ایم. و نیز با خود می گفتی که آیا چه چیزیمان از آنانی که اختراع نمودی کمتر بودی .وچنین بود که عزم خود جزم نمودی تا که مراختراعی کند .

در کتب قدیم و نیز در احادیث و روایات خوانده بودی چونانکه ایده ای جدید خواهی دادن واجب است کو نگاه دقیقی به اطراف و اکناف داشتن تا بلکه مشکلات و شدائد را همی دیدن .

باری پیر ما به زاویه ای از خانقاه گوشه گرفت و در بحر مکاشفت غرق گشت چونانکه تو گویی داشتی دست و پا می زد و کم نمانده که همی غرق گردد و مریدان چون این حالت بدیدند حالشان دگرگون شدی و همگان جامه دریدی و بسیار گریه شد.

پیر هرز گاهی مثل کسی که کار سخت او را زائل کرده باشد کمر راست می کردی و نفسه می زدی . در این گیر و دار ، بسیار مگس بر بینی مبارک او همی می نشستی و هر چه او مگس ها را لت زدی باز افاقه نمی کردی و مگس تیز تر از این حرف ها بودی و پیر ما حریفشان نبودی و در خود بسیار حرص می خوردی .

ناگهان گویی واردی از عالم غیب بر او آمدی و فریاد زدی مگس کش ! مگس کش! ومریدان را عجب آمد که این چه ذکری است لیک چون پیر را بر این حالت دیدی آنها نیز زان پس ذکر نمودی که مگس کش! مگس کش!

بعد از ایامی چند و شب زنده داری های بسیار و تلاش و کوششی وصف ناشدنی باری پیر ما توانستی یک دستگاه مگس کش مجهز به پرس مگس همی بسازد و این دستگاه چنین کار می نمود.

محفظه ای داشت مکعبی شکل که هرجا مگس نشستی آن را به رویش انداختی و او را در محفظه محصور می کردی و در آن محفظه مذکور پرسی کار گذاشتی که با حرکت اهرمی ، مگس را همی پرسش می کردی و بسی آن را لت میزدی .

چنانچه نه تنها مگس را می کشتی که حرص خود را نیز از مگس خالی می کردی .و باز پیر ما چون از این مهم فارق آمدی و از آن بهره بردی و مگس ها کشتی زیر لب چنین گفتی : خوشمان آمد! خوشمان آمد!