X
تبلیغات
رایتل

این داستانی که میگم ازجایی اقتباس نشده و ربطی هم به هیچ برنامه کودکی نداره!

داستان از این قراره : یکی بود که یکی نبود! یعنی هرچن یکی بود ولی چنتا بود .زیر گنبد کبود یه روستایی بود که اسمش بود بیشه سر!

یه روز و روزگاری توی این روستای قشنگ ما یه جوجه ای بود.این جوجه قصه ما خیلی زشت بود اونقد که همه مسخرش می کردن . آخه برادر خواهراش خیلی زیباتر از اون بودن و خانم مرغه که مامانشون بود اصلا تحویلش نمی گرفت و هیچ وقت بهش غذا نمی داد به خاطر اینکه اون نوک بزرگ و کله گنده ای داشت که اصلا به تنش نمی اومد .

جوجه زشت ما خیلی آرزوی پرواز داشت .روزا همش به آسمون خیره میشد و پرواز کبوترا رو نگاه میکرد ،پیش خودش میگفت کاش من یک کبوتر بودم ! یه روز به مامانش میگفت که مامان! ما هم می تونیم پرواز کنیم ؟

مادرش خندید و گفت : نه پسرم ما مرغا خیلی وقته که دیگه پرواز نمی کنیم و دلیلی هم واسه این کار نداریم برای این که ما اینجا هر غذایی که بخوایم هست اینو گفت و به نوک زدنش به ظرف غذا ادامه داد.اما جوجه قصه ما خیلی ناراحت شده بود ،نمی تونست باور کنه که باید پرواز رو از یاد ببره.همچنان به آسمون خیره شده بود و به پرواز زیبای کبوترا و به اینکه میشه منم یه روزی پرواز کنم!؟

یه روز جوجه ها تصمیم گرفتن اون رو از جمعشون بیرون کنن .همه دورش جمع شدن و گفتن که تو باید از پیش ما بری چون تو با این قیافه زشتت آبروی ما رو می بری و اون سرشو انداخت پایین و رفت .دیگه تنها شده بود .

روزها گذشت وپاییز و زمستون سپری شدن .دوباره فصل بهار رسیده بود ،گلها شکوفه زدن و آسمون باز پر از کبوترایی شده بود که عاشقانه پرواز میکردن همین طور که خیره شده بود دید که کبوترا دارن میان به سمتش . خیلی تعجب کرده بود باور نمی کرد که یه روزی اونا رو از نزدیک ببینه .اونا اومدن کنارش همه به اون خیره شده بودن و با خودشون می گفتن چقدر زیباست! ، چه پرای قشنگی! ، چه بالای بزرگی!..................

از اون بالا وقتی داشت زمینو نگاه می کرد یادش اومد اون روزای سخت .................

من هم روزی با شما پرواز خواهم کرد!!!