X
تبلیغات
رایتل


در کتب تاریخ و در باب سنه هشتادوهفت همانا تاریخ نگاران نقل و قولی نموده اند بدین قرار :

خواجه کوروش بن تقی ابن علی جان را سرایی بود در بیشه ای سرسبز که اطراف آن بیشه را کشتزارهای پهناور در بر گرفتی و تا چشم کار می کرد غیر از آن روستا ، آبادی دیگری هیچ پیدا نبودی . مردمان را از آن کشت زارها بسیار حاصل بودی و پیر ما نیز از برای رزق حلال و قوت لا یموت تکه زمینی داشتی و در آن به کار مشغول بودی .و نیز در بیشه سرنامه د ر وصف صفات آن چنین سروده اند:

یک گوشه ای از این کره خاکی ماست      کز  جنگل   سرسبز  بسی   سبزتر  است

آبش   عسل   است   و   آسمانش   آبی      وز هر چه بگویی ز جهان  باز  سر است

در فصل  بهار  چون  ببینیش  از  دور      گویی که به هر کوچه به طاووس پر است

از   برکت   بسیار   که   در   تابستان      دارد   همه   را  چشم بدان  در  نگر  است

و نیز اشاره هایی به پیر ما گشته که از آن دانشمندان و تاریخ نگاران یونانی همی استدلال نموده اند که باری خواجه ما در همان عصر می زیسته

مردان  بزرگی  اندر آن  زاده  شدند      گفتار  و  کلامشا ن تو  گویی شکر است

و خواجه ما نیز مردی بزرگ با خصائل نیک بودی و بسیار کلامی شیرین داشتی .

آورده اند ،صبح روزی آدینه پیر ما از خواب برخواستی و نظری به آسمان افکندی و در آسمان هنوز ستاره پیدا بودی.باد فرح بخشی دل را همی جلا می داد و جگر را حال و د رآن هوای مسرت بخش خمیازه ای برکشید و بعد از اندکی حرکات موزون و خوردن ناشتا که طبق عادت معهود عسل و خامه طبیعی بودی ،چکمه به پا کردی و کلاه حصیری بر سر نهادی و بیل بر دوش راه مزرعه د رپیش گرفتی .

چون به دشت برآمد سخت مشغول کار گشت و تا هنگامه ظهر سر همی بر نیاورد تا آنجا که ردای خویش از عرق خیس نمودی . با خود همی گفت بهتر آن است که اندکی از کار دم زنیم و خستگی از تن به د رکنیم ، چون قوت دوباره یافتیم باز در کار شویم.

د ر گوشه مزرعه درخت بیدی واقع بودی که سایه ای خنک داشتی و ا زکنار آن رودخانه ای می گذشتی که آب از سرچشمه های البرز می آوردی و بسیار گوارا بود و پیر دست و صورت خویش در آن شستی و به پای درخت بید دراز کشید ی و از فرط خستگی به خوابی عمیق فرو رفتی .

بعد از مدتی پیر از خواب برخواستی . چشمان خود مالید و خمیازه ای برکشید و رفت بر لب رود تا صورت خویش د رآب بشوید .

اما ناگهان با صحنه ا ی بس عجیب مواجه گشت :

در رودخانه مذکور که تا چندی پیش پر از آب بودی در این زمان حتی قطره ای آب هم در خود نداشتی . پیر با خود اندیشید که این حا ل چه باشد و مرا چه شده است .روی به درخت بید نمود اما دید که درخت گویی سالهاست خشکیده و هیچ سبزی از آن پیدا نیست و اثری از بلبلان نغمه خوان می نباشد .به مزرعه خود نظر انداخت اما گویی کویریست پر از شن .

به اطراف نگریست اما دیگر خبری از کشتزارهای پهناور نبودی و تا چشم کار می کرد ساختمان بودی و دیگر هیچ نبودی . هر چه فکر می کرد راه به جایی نمی برد و می گفت شاید هنوز درخواب بوده باشیم و خود را میشگول می گرفتی اما نه! مثل اینکه بیدار بودی .بعد از مدتی احساس ضعفی بر او چیره گشتی ، چاره ای ندید جز آنکه راه خانه در پیش گیرد و در راه هر چه می نگریست همه چیز به نظر غریب می آمد و در روستا دیگر نه از دار و در خت خبر بودی و نه ا زگنجشکانی که شب و روز صداشان گوش فلک کر نمایند و بلبلانی که نغمه سرایی کنند و چلچله هایی که بر فراز آسمان ویراژ دهند و کبوترانی که بر فراز بام ها بپرند و هر آنچه بود کلاغ بود و کلاغ بود وکلاغ ودیگر هیچ ....

و چون به سرای خویش بر آمد تعجبش فزونی یافت چرا که اثری از آن کلبه نبودی، کلبه ای که در میانه باغی سرسبز واقع بودی و در خود برکه ای داشتی پر از مرغابی و غاز و ...جای آن دید که بسیار ساختمان عظیم ساخته اند تو در تو و نه درختی بر پا بودی و نه برکه ای بر جا. پیر چون این صحنه ها بدید همی جامه درید و راه دشت و صحرا که دیگر بیابان شدی در پیش گرفتی و گوشه ای تنها خلوت گزیدی و زار زار گریستی و فریاد بر آورد ی و گریان با خدای خویش مناجات می کردی که ای خالق هستی بخش تو خود مرا دریاب ، پس از این دیگر چگونه بدین زندگی ادامه دهم . چگونه من که سالها با صدای خروس سحر خوان از خواب برخواستمی و بر ستاره های آسمان نظر انداختمی و نسیم دلنواز بیشه را تنفس می کردمی و ا زچشمه های البرز می نوشیدمی و شب و روز با پرندگان زیبا و حیوانات اهل سر می کردمی حال آیا سزاوار است که با صدای بوغ ماشین همی از خواب برخیزم و بر چراغ ساختمانها ی عظیم نظر افکنم و دود و دم را در ریه خود کشم و آب فاضلاب را بنوشم و شب و روز با کلاغان و نا اهلان سر کنم . باری تو خود جان من بگیر و من را از این مهنت و عذاب رهایی بخش که تو بخشاینده مهربانی !


و د رآن حال پیر نعره ا ی برآورد و جان به جان آفرین خویش بخشید