X
تبلیغات
رایتل

تابستانها موسم درو که میشد سر مزرعه زیر آفتاب گرم و سوزان مرداد ماه پدرم حرف های پدرانه اش گل میکرد. به راستی که هر کلمه اش خستگی کار را از تن آدم می ربود .

همه اش می گفت ای پسر پول در آوردن به این راحتی ها هم نیست . باید جون بکنی تا بتونی یه لقمه نون سر سفره زن و بچت بیاری.همه اش سعی کن در زندگی محتاج این و اون نباشی!

الان که دارم بعد سالها کلمه به کلمه اش را در ذهن نشخوار میکنم تازه میفهمم که عجب! زندگی سختی هایی هم دارد. آری طعم فقر را چشیده ام گرسنگی کشیده ام غربت دیده ام اما براستی مسئولیت باری گرانتر است.

دغدغه این روزهایم این است که به جامعه ام ثابت کنم برایش مفید هستم و نیز در شرکتی که کار میکنم هر روز به گونه ای باشم تا مدیر عامل متقاعد شود بودنم برای شرکت لازم است . مجبورم حتی بعد از ساعات کاری ام بر موضوع پروژه ها تمرکز کنم تا فردای کاری حرف ها و ایده هایی داشته باشم که ارائه دهم.

گویی تازه از گلویم فرو می رود این گفته پدر‌:

زندگی سخت است ای جان پسر!