X
تبلیغات
رایتل





دلم می خواد خودمانی بنویسم ،شما هم خودمانی بخوانید.
همین جوری حس نوشتنم اومد البته دو سه هفته ای بود که می خواستم بنویسم اما هر چی می نوشتم باب دلم نمی شد.انگاری می خواستم گم شده های دلم رو توی نوشته هام پیدا کنم .
عجب بساطیه
در یک لحظه هزار و یک جور خاطره از ذهن آدم عبور میکنه ،هزار و یک جور فکر.
 خاطره دوران زندگی خوابگاهی و فکر اینکه یه سری به بر و بچ بزنی .خاطره درس و فکر اینکه ادامه تحصیل بدی خاطره کار و فکر اینکه پروژه بعدی چی باشه ، خاطره بحث و جدلای سیاسی و فکر اینکه کی میشه ایران هم آباد بشه و اینکه آباد شه از نظر آهنگ جالبتره تا آباد بشه پس از این به بعد کلماتی که اولش ب داره رو خلاصه کنم مثلا کی میشه آزاد بشیم -کی میشه آزاد شیم.
خاطره اون راننده ای که سر بحث آزادی ما با عصبانیت هر چه تمام و اعتماد به نفس هر چه تمام تر گفت چرا میگی آزاد نیستیم تو الان آزاد اینجا نشستی تو داری آزاد نفس میکشی دیگه چی می خوای و سکوت من و...فکری اما نمی شه کرد.
بعد میام دوباره نوشته هام رو از اول می خونم اما باز هم گم شده ام رو پیدا نمی کنم.
خاطره اون روزای تردید که نماز بخونم یا نخونم،مسلمون باشم یا نباشم و فکر اینکه روزی فریاد بزنم من آزاد هستم
آره من آزاد هستم از همه چی از همه کس
البته هنوز زوده اینو بگم
من هیچ وقت آرزو نکردم همه مثل من فکر کنن اما دلم می خواست مثل هم فکر کردن رو معیار با هم بودن قرار ندن. چرا باید خیلی از اونایی رو که دوسشون داشتم رو ازدست بدم فقط به خاطر اینکه مثل هم فکر نمی کردیم.
خاطره اون از دست دادن ها و فکر اینکه یه روزی از اینجا برم ،به کجا برم به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم.
هر کجایی که بشه اونجا نماز نخوند اما آدم بود،روزه نگرفت اما خوب بود.جایی که بشه آدم بود و فقط آدم بود،آری از همه چیز از قومیت از دین از قبیله و فقط بود.
چند وقتیه تو فکر اینم یه خونه ای کومه ای کلبه ای واسه خودم بسازم اما راستشو بخواین فعلا پولشو ندارم برا همین دنبال راهی می گردم که با ارزون ترین و ساده ترین روش یه در اتاق وسط باغ خونمون بسازم.
دیگه داره خوابم میگیره می خوام بخوابم می خوام از این دنیا آسوده بشم برای چند دقیقه و یا چند ساعت . می خوام بخوابم بیاد روزهای سردی که داشتم اون روز سرد که بچه ای بودم هشت نه ساله از مدرسه می اومدم به طرف خونه هوا سرد بود ، تگرگ میبارید ومن از سوز سرما  گریه می کردم  ، به یاد اون روزای سردی که تو مشهد خوابیدن توی پارک رو تجربه میکردم به یاد همه زمستونای زندگیم و به یاد اون روزایی که میلرزیدم اما نه از سرما که از نا امیدی و میخوابم با شکم سیر بیاد همه اون روزایی که از گرسنگی خوابم نمی برد توی خوابگاه فردوسی مشهد.
وقتی می خوای بخوابی خیلی آروم درجه هوشیاری ذهنت میاد پایین و میرسه به پایین ترین درجه هوشیاری یعنی خواب اما قبل از اون حالتای دیگه ای پیش میاد که خواب نیست اما نزدیکه، حالتی که هنوز نخوابیدی اما یک صدا تو رو از اون حالت درمیاره.
الان من در یک درجه هوشیاری هستم پایین تر از بیداری اما حداقل هوشیاری لازم برای نوشتن و البته نوسانیه این حالتم . یعنی گاهی اوقات پلک چشمام میافته پایین . در این حالت بعید نیست اگر هذیان گفته باشم.